خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





    بازهمانندشب هایی دیگر صدایی بلند شد

    صدایی از ته دل

    صدایی از سر غم

    وصدایی دردناک

    دیگربه این صدا عادت کرده بودم

    نمیدانم چرا وقتی به ان صدا گوش میدهم

    ناگهان اشک هایم سرازیر میشونند

    دیشب صاحب ان صدارا دیده بودم

    تکیده و لاغر شده بود

    درست عین مادربزرگم

    میروم تادرکنارش بنشینم و او را یاری کنم

    خسته ام خسته همانند او

    از این زندگی از این دنیا از این ادمها

    دست هایم در دست های چروکیده اش گم میشوند

    دوباره از من میخواهد تا همان دعا را برایش بکنم

    خودش میگوید دعای کودکان زودتر براورده میشود

    پس برایش دعا میکنم و میگویم

    خدایا پسر اسیرش را به او برگردان


    این مطلب تا کنون 14 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ,

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده