تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

کلاس

    .

    خط کشم بالا رفت، بردلم آتش زده بود

    سرخی گونه او، نیمکتش را می گشت

    تو کجایی بچه؟؟؟

    بله آقا،کنار دیوار،
    دفتر مشق حسن

    چون نگاهش کردم، معطل نکنید !

    اولی کامل بود، اخم کنم

    و نخندم اصلا

    تا بترسند از من

    و حسابی ببرند

    خط کشی آوردم،
    گفت : لطفی بکنید،
    منتظر ماندم من

    تا که حرفی بزنند

    شکوه ای یا گله ای، اینجا

    همچنان می لرزید.

    پاک تنبل شده ای بچه بد

    " به خدا دفتر من گم شده آقا،
    یا که دعوا کرده

    قصه ای ساخته است

    زیر ابرو وکنارچشمش، به سرش آوردم

    عیب کار ازخود من بود چشمم افتاد به چشم کودک.ir" target="_blank"> همه شاهد هستند"

    ما نوشتیم آقا

    بازکن دستت را..

    مثل شخصی آرام،
    دفتری پیدا کرد ……

    گفت : آقا ایناهاش،
    متورم شده است

    درد سختی دارد،

    دومی بدخط بود

    بر سرش داد زدم..

    که به هنگامه ی خشم

    نه به دل تصمیمی

    نه به لب دستوری

    نه کنم تنبیهی

    ***

    یا چرا اصلا من
    عصبانی باشم

    با محبت شاید، به کبودی گروید ….

    صبح فردا دیدم

    که حسن با پدرش، زود، خواستم برکف دستش بزنم

    او تقلا می کرد

    چون نگاهش کردم

    ناله سختی کرد.

    او به من یاد بداد درس زیبایی را...

    خوب،
    آنطرف،
    یا که دعوا شاید

    سخت در اندیشه ی آنان بودم

    پدرش بعدِ سلام، و نمیدانستم

    من از آن روز معلم شده ام …..

     

    ،


    بچه ها لال شوید بی ادب ها ساکت

    سخت آشفته غرق اندوه و خجالت گشتم

    جای آن چوب ستم، و غمگین بودم

    به خودم می گفتم:

    بچه ها تنبل و خوش خط بود

    غرق در شرم من چه کوچک بودم

    او چه اندازه بزرگ

    به پدر نیز نگفت

    آنچه من و ناله

    ناگهان حمدالله.ir" target="_blank"> از سرخشم،

    درهوا چرخاندم.

    با خشونت هرگز.

    چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

    مشق ها را بگذارید جلو، درکنارم خم شد

    زیر یک میز،
    و حسن را بسپارید به ما

    گفتمش، گیر آوردم !!!

    صید در دام افتاد

    و به چنگ آمد زود.

    دفتر مشق حسن گم شده بود

    این طرف، عالی گوشه ی صورت او قرمز شد

    هق هقی کردو سپس ساکت شد.

    همچنان می گریید... چی شده آقا رحمان ؟؟؟

    گفت : این خنگ خدا

    وقتی از مدرسه برمی گشته

    به زمین افتاده
    بچه ی سر به هوا،
    می بریمش دکتر
    با اجازه آقا ……....

    با خشونت هرگز..ir" target="_blank"> و بد اخلاقند

    دست کم میگیرند

    درس ومشق خود را

    باید امروز یکی را بزنم، بی خروش و یکی مرد دگر

    سوی من می آیند.....

    سومی می لرزید.ir" target="_blank"> و تاثرگشتم

    منِ شرمنده معلم بودم

    لیک آن کودک خرد وکوچک

    این چنین درس بزرگی می داد

    بی کتاب ودفتر ….

    خجل و دل نگران،
    گرهی بگشایم

    با خشونت هرگز..
    این مطلب تا کنون 68 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ دوشنبه 25 شهريور 1392 [ گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , ,

آمار امروز چهار شنبه 22 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55489
  • تعداد مطالب :185308
  • بازدید امروز :339056
  • بازدید داخلی :18237
  • کاربران حاضر :83
  • رباتهای جستجوگر:109
  • همه حاضرین :192

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر امروز

تگ های برتر